مصاحبه و گفتگو با حجة الاسلام والمسلمین علی نظری منفرد
212 بازدید
تاریخ ارائه : 1/13/2013 10:48:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

مصاحبه و گفتگو با

حجة الاسلام والمسلمین علی نظری منفرد

بیوگرافی و لید مصاحبه

اربعین و نگاه تاریخی به آن بهترین بهانه بود تا سراغ نویسنده و پژوهشگر مسایل تاریخی، حجت الاسلام والمسلمین علی نظری منفرد، برویم. حادثه کربلا و نهضت امام حسین(ع) یکی از بزرگترین قصه های تاریخ اسلام است که استاد در کتاب «قصة کربلا» بدان پرداخته است.
در این گفتگو به اوضاع مسلمانان بعد از حادثه عاشورا، شیوه احیاء فرهنگ عاشورا توسط اسرا و اختلاف علماء در زمینه اربعین
پرداختیم.

استاد با روی گشاده و روحیه ای متواضعانه به سوالات ما پاسخ دادند که ثمره اش این نوشتار می باشد.

  مصاحبه گر: مصطفی سلیمانی
 
***** از فرصتی که در اختیار نشریه «حریم امام» قرار دادید تشکر می کنیم. به عنوان سوال ابتدایی بفرمایید که بنی امیه با چه برنامه و هدفی وارد کربلا شد و صحنه های أسفناک عاشورا را ایجاد کرد؟
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین. اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین. بنده هم از این که چنین فرصتی را در اختیار من گذاشتید که بتوانم مطالبی را حول مسأله قیام امام حسین و حوادث مربوط به ایشان را مطرح کنم، تشکر می کنم. من در ابتدا درود می فرستم به روح بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام رضوان الله تعالی علیه، که اساس و پایه گذار این انقلاب اسلامی در کشور بودند؛ همچنین شهدا و کسانی که در تحکیم انقلاب نقش مهمی را ایفا کردند؛ برای آن ها علوّ درجات را از خداوند متعال مسئلت می کنم.
در رابطه با مسئله اوضاع و احوال مردم بعد از شهادت امام حسین علیه السلام، بایستی یک مقداری عقب برگردیم. بنی امیه کسانی بودند که از روز آغاز بعثت در جبهه مخالف پیغمبر خدا قرار گرفتند و تمام سعی و تلاش خودشان را کردند تا اینکه پیغمبر را از میان بردارند. قرآن مجید در این زمینه می فرماید: «وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللَّهُ و الله خیر الْمَاکِرِینَ» تصمیم به کشتن پیغمبر خدا داشتند و در رأس کسانی بودند که در مکه بر علیه پیغمبر خدا تلاش می کردند. و این تلاش بعد از هجرت با حضور فعال در جنگ بدر  مشاهده می شود. مثل عتبه و شیبه و ولید بن عتبه که این افراد همه از بنی امیه هستند و از کشته شدگان بدر هستند. پسر خود ابی سفیان به نام حنظله بن ابو سفیان هم در جنگ احد و جنگ احزاب که تقریباً رهبری جنگ احزاب را خود ابوسفیان به عهده داشت، حضور داشت. تا اینکه داستان فتح مکه  رخ می دهد و پیامبر از این افراد تعبیر به طلقاء می کند: «اذهبوا انتم الطلقاء» که حضرت زینب کبری سلام الله علیها در مجلس یزید به همین نکته اشاره می کند و استشهاد می کنند: «آمِنَ العَدلِ یَابنَ الطُّلَ  قاء»، چون این ها واقعاً با کارها و سابقه و کارنامه ای که داشتند مستحق کیفر بودند. خوب پیغمبر خدا عفو عمومی دادند. این کسانی که چنین سابقه ای و چنین پرونده سیاهی را در اسلام دارند، با تشکیل سقیفه و روی کار آمدن کسانی که غیر از اهل بیت پیامبر بودند، به تدریج از حاشیه به صحنه آمدند و از صحنه در محور قرار گرفتند و با گذشت یک زمان کوتاه قدرت را در اختیار گرفتند.
از تاریخ استفاده کنم؛ وقتی عثمان سر کار آمد، ابوسفیان آمد کنار قبر حضرت حمزه، و اشاره کرد به جناب حضرت حمزه گفت: بلند شو! آن چه را که من و تو سرش دعوا می کردیم به ما رسید. و در منابع دست اول آمده که در جلسه خصوصی که بنی امیه بعد از روی کار آمدن عثمان تشکیل دادند؛ در آن جلسه ابوسفیان گفت: این جا کسی از غیر ما نیست؟ گفتند نه! گفت: «تلقفوها یا بنی امیة تلقف الکرة فو الذی یحلف به أبوسفیان ما من جنة و لانار» گفت: نگذارید خلافت از دست شما بیرون برود. مثل توپی که دو رقیب در میدان بازی، سعی می کنند که در دست رقیب دیگر قرار نگیرد؛ خلافت را همین طور در میان خود حفظ کنید. من سوگند یاد می کنم که نه بهشتی هست و نه آتشی! که عثمان در آن جلسه ناراحت شد و خیلی ترسید که این چه حرفی هست! اگر این مسئله به بیرون درز کند چه می شود؟ در هر صورت این افراد به فاصله کوتاهی آمدند، بعد از سی سال در رأس قدرت قرار گرفتند، یعنی سال چهلم هجری سال شهادت امیرالمؤمنین این ها در رأس قدرت بودند. پیامبر هم خطر بنی امیه را به مردم بر اساس روایتی که هست، ابلاغ کرده بود. پیامبر خدا به مردم گوشزد می کرد: «اذا رأیتم معاویه علی منبری...» این طور تعبیری هست که معاویه و ابوسفیان و آن یکی پسر ابوسفیان می رفتند که یکی شان قاعد بود و یکی شان سائق بود و ابوسفیان هم سوار بود که پیامبر فرمود: لعنت بر آن قاعد و بر آن راکب و بر آن سائق! امیرالمؤمنین سلام الله علیه هم در حکومتشان با آن ها درگیر شد که در حقیقت پشت صحنه جنگ جمل بنی امیه بودند، چون بلافاصله بعد از تمام شدن جنگ جمل، سیصد نفر از بنی امیه از جمل فرار کرده و به شام رفتند. جنگ صفین که یک جنگ رودرروی با بنی امیه و معاویه بود، و جنگ نهروان هم منشعب از همین جنگ صفین شد. به ناچار حضرت مجتبی سلام الله علیه در یک شرایطی قرار گرفتند که کاری جز صلح نمی شد انجام بدهد. چون این ها در رأس این هرم قرار گرفته بودند و هیچ امکان عمل و حرکت نظامی نبود، کما این که حضرت ابتدا قیام کردند و نشد، زیرا کسانی که در رأس سپاه ایشان بودند رفتند و به معاویه پیوستند، لذا حضرت مجبور به سکوت شدند.
از امیرالمؤمنین سلام الله علیه تعبیری است که می فرماید: «أَلا وَ إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیْکُمْ فِتْنَةُ بَنِی أُمَیَّةَ فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیَاءُ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیَّتُهَا» فتنه بنی امیه فتنه کوری هست. در هر صورت این اشخاص در رأس قدرت قرار گرفتند. خوب حالا مقابله با چنین کسانی -که از دشمنان اسلام و پیغمبر بودند و الان در رأس قدرت قرار گرفتند-، کار آسانی نبود. یکی از برکات قیام امام حسین سلام الله علیه این بود که این ها را منکوب کرد.
شاهدی را ذکر  می کنم: «عبد الملک مروان» یک سال بعد از یزید سر کار آمده است. عبدالملک، بلافاصله یک بخشنامه برای تمام اُمراء و حکام خودش در بلاد اسلامی کرد که هر کاری می خواهید بکنید اما متعرّض آل علی بن ابی طالب نشوید؛ چون آل حرب، یعنی آل ابوسفیان با این ها در افتادند و ور افتادند. این نشان می دهد که دشمن هم به این حقیقت اعتراف می کند که امام حسین سلام الله علیه این تأثیر را گذاشته است. البته مروانی ها هم یک شعبه ای از بنی امیه بودند که سر کار آمدند. لکن ما می بینیم اگر عباسی ها قیام کردند و مروانی ها را به طور کلی از میان برداشتند، باز شعارشان، شعار و خون امام حسین بود.
***** اوضاع مسلمانان بعد از حادثه عاشورا چگونه بود؟ فضای نامناسب جامعه اسلامی بعد از عاشورا چگونه ایجاد شد؟
خوب فضای جامعه، به حسب ظاهر به نفع بنی امیه بود آنها تلقی شان این بود که حسین بن علی و یارانشان را کشتیم و پیروز این صحنه ما هستیم، اما من از خود امام حسین سلام الله علیه یکی دو تا سه نکته عرض کنم، زیرا: «الشاهد یری ما لایری الغائب» چون خود ایشان در آن صحنه بودند و چیزهایی را دیدند و برای ما نقل کردند که ما ندیدیم.
امام حسین سلام الله علیه روز عاشورا بعد از آنی که خطبه حماسی را خواندند:
«الا و ان الدعی بن الدعی قد رکزنی بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة یا بی الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و ...»
و در ذیل آن خطبه حماسی اشعار «فروة بن مسیک مرادی» را خواند. خیلی اشعاری زیبایی هست. فرمودند: ما اگر شکست بدهیم ما پیروزیم و اگر شکست بخوریم باز هم ما پیروزیم. بر خلاف آن چه که آن ها تلقی شان بود. مرگ ما با دولت دیگران گره خورده، ما نمی ترسیم، لذا مرگ اگر از یک قومی برداشته شود، سراغ قوم دیگری می رود.
به دشمن ما بگو که یک قدری صبر کن همین طور که به ما رسیده به تو هم خواهد رسید. یعنی تو هم به این سرنوشت گرفتار خواهی شد. جمله دیگر از حضرت روز عاشورا هست که فرمودند که طولی نمی کشد بعد از من که شما اجتماعتان متفرّق و پراکنده خواهد شد.
گذشت زمانه و آسیاب زمانه که می گردد، شما را خرد خواهد کرد، این طور نخواهد ماند. یک کسی گفت چطور مثلاً؟ فرمود: «یُلْقی بَأْسُکُمْ بَیْنَکُمْ وَ یَسْفِکُ دِماءَکُمْ، ثُمَّ یَصُبُّ عَلَیْکُمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ» بعد از من این اتحاد و این اتفاق بین شما نخواهد بود. خیلی هم زود این حاصل می شود.
به اندازه یک سواره ای که پایش را می گذارد در رکاب است و سوار می شود، همین مقدار زمان می گذرد. همان روز عاشورا بعد از شهادت امام حسین، همان جا در سپاه عمر بن سعد، توّابین تشکیل شد.
از روایت حلبی در کامل الزیارات که از حضرت صادق سلام الله علیه نقل است، همین مطلب استفاده می شود. همان لحظه با دیدن صحنه ای، شعور خفته شان بیدار شد و گفتند: عجب ما چه کردم؟! ما پسر پیغمبر را کشتیم و به نفع شجره خبیثه ی بنی امیه این حرکت را کردیم. شعور خفته آن ها بیدار شد و عقل آن ها، آن ها را نهیب زد که چه می کنید و همان جا توابین تشکیل شدند که منجر به واقعه عین الورده شد، و بعد هم قیام مختار.
یک از برنامه ای امام حسین سلام الله علیه، آوردن زنان و کودکان بود و جالب است که امام حسین وقتی لحظه آخر برای خداحافظی با این ها آمد، بچه ها و زن ها به خاطر آن حالت احساس غربتی که می کردند،گریه می کردند و دلشان خوف داشت، چون در دیدشان این بود که هر کسی شهید شود، باز امام حسین هست! امام حسین هنگام خداحافظی، به زن ها و کودکان بشارت می دهد و می فرمایند: «و اعلموا ان الله حافظکم و حامیکم و سینجیکم من شر الاعداء» نهایت این خط پیروزی شماست. این مهم است که حضرت خبر پیروزی را به زن و بچه ای که الان اسیر دشمن می خواهد شود، می دهد و می فرماید: خدا شما را حفظ می کند و نصرت می دهد و پایان این خط هم خیر است.
***** امام سجاد و حضرت زینب (علیهماالسلام) در راه احیای اندیشه های فرهنگ عاشورا، چه اقداماتی داشتند؟ رسالت عاشورایی آنها از چه قرار بود؟
وقتی امیرالمؤمنین ضربت خورد، حضرت زینب آمد و کنار حضرت نشست و گفت: بابا حدیث «ام ایمن» که از پیغمبر نقل شده را از ام ایمن شنیدم، حال می خواهم از شما هم بشنوم. با این درخواست معلوم می شود که ایشان هنوز متولد نشده یا در آن صحنه نبوده اند. حضرت فرمود: «الحدیث کما حدثتک ام ایمن» حدیث همان هست و غیر آن نیست و من یک چیزی اضافه می کنم: «کانی بک وببنات اهلک سبایا بهذا البلد اذلاء خاشعین تخافون ان یتخطفکم الناس فصبرا صبر» شما یک روز در این شهر کوفه اسیر خواهید شد، به گونه ای که خلق می خواهند شما را بربایند و از بین ببرند. در آن روز روی زمین کسی از شما بهتر نخواهد بود. یعنی این خبر را هم امیرالمؤمنین به حضرت زینب داده بودند که این مسائل پیش می آید.
در زمان موسی بن جعفر واقعه ای به نام «فخ» داریم. حادثه فخ به سرگردگی حسین بن علی عابد، که از اولاد امام حسن مجتبی است، رخ داد. در این زمینه حضرت جواد علیه السلام می فرماید: هیچ حادثه ای بعد از کربلا به اندازه حادثه فخ برای ما جانگداز نبود. خوب این هم یک جریانی شبیه جریان کربلا بود، اما چون حضور زن ها و کودکان نبود، تأثیر کربلا را نداشته و خیلی از مردم نسبت به این حادثه و شخص حسین بن علی اطلاعی ندارند. ایشان خیلی مرد بزرگی بوده است؛ درباره ایشان وقتی سرش را مدینه آوردند، حاکم به حضرت کاظم علیه السلام گفت: صاحب سر را می شناسی؟ حضرت فرمود: بله! و در مورد شخصیت ایشان فرمود: «اشهد ﮐﺎن واﷲ ﺻﻮاﻣﺎ ﺑﺎﻟﻨﻬﺎر ﻗﻮاﻣﺎ ﺑﺎﻟﻠﯿﻞ، ﯾﺤﺐ ﻣﻦ اﻟﻠﺒﺎس أﺧﺸـﻨﻪ»
نقش اسرا گرچه به ظاهر اسیر بودند، اما در پوشش اسارت رسالت داشتند. ما می بینیم که حضرت زینب سلام الله علیها وقتی کنار دروازه کوفه خطبه می خوانند، در خطبه شان هست که مردم گریه می کردند. بالاخره گریه احساسات را تحریک می کند. فرمود: «أتبکون وتنتحبون؟ ای والله فابکوا کثیراً، واضحکوا قلیلاً» گریه می کنید؟! این نشان می دهد که حضرت زینب تأثیرگذار بوده است؛ خصوصاً با آن صحبت هایی که داشتند. در تاریخ آمده است که بعد از صحبت هایش یک شخصی آنجا گفت: «بابی انتم و امّی، کهولکم خیر الکهول و شبابکم خیر الشباب و نسائکم خیر النساء و نسلکم خیر نسل، لا یخزی و لا یبزی» این تأثیرگذاری را هم در سخنرانی حضرت زینب و هم در مواجهه حضرت زینب با ابن زیاد در جلسه که از قرائن و شواهد نشان می دهد که حضرت زینب آن چنان تأثیر گذاشتند که: «کأنّه هَمَّ بقتلها»، یعنی ابن زیاد تصمیم به کشتن حضرت زینب گرفت، در حالی که در اسلام زن را نمی کشند. عمرو بن حریث گفت: «فقال له عمرو بن حریث إنها إمرأة والمراد لا تؤخذ بشئ من منطقها، فقال لها ابن زیاد: لقد شفى الله قلبى من ...»
 او به ابن زیاد گفت: کار زشتی است و یک قدری آرامش کرد. زیرا ابن زیاد انتظار نداشت که صحنه اسارت تبدیل شود به صحنه ای که او مغلوب این معرکه بشود نه غالب. اسرا را آورده بود که غالب معرکه بشود و آنها را تحقیر کند، اما خود را مغلوب معرکه دید و لذا همان جا تصمیم به کشتن حضرت سجاد و حضرت زینب گرفت. بعد می بینیم در راستای همین، در مسجد کوفه برای این که بتواند اظهار قدرت کند می آید و منبر می رود و دستور می دهد مردم در مسجد جمع بشوند و بگویند: «الحمد لله الذی أظهر الحق و أهله و نصر أمیر المؤمنین یزید و حزبه و قتل الکذاب ابن الکذاب و شیعته» عبدالله عفیف ازدی، بلند می شود می گوید:« ان الکذاب ابن‏الکذاب أنت و أبوک و من استعملک و أبوه یا عدو الله» کذاب تویی، پدر توست، برخورد یک انسان نابینا به ظاهر، با یک امیری که این طور اقتدار داشته و حسین بن علی را کشته اینگونه بوده است. این تأثیر یک موجی را ایجاد کرد و به قول کسی از این نویسندگان بزرگ مصری که می گوید: بعداز حضور اسرا در کوفه و سخنرانی هایی که انجام شد حتی حضرت سجاد هم سخنرانی کرد، ام کلثوم هم سخنرانی کرد، کوفه دیگر روی آرامش به خود ندید. یعنی انقلاب به دنبال انقلاب بود. این وضعیت عمومی مردم بود که حضرت اهل بیتش را آورد و آنها توانستند تأثیر گذار شوند و نگذارند خون امام حسین از بین برود.
عرض می شود که شاهد بر این مطلب، این است که وقتی دیدند ماجرا به ضررشان تمام شد تصمیم گرفتند که اعلام کنند: بنی امیه امام حسین را نکشته است! آن روز هم وسائل ارتباط جمعی نبود و معمولاً خبرها از طریق دارالعماره ها، دارالحکومه ها یا از تریبون های نماز جمعه منتشر می شد. منتشر کردند که حسین بن علی کشته نشده است. خوب یک عده ای خودشان در صحنه کربلا بودند و حوادث را از نزدیک دیده بودند. بالاخره این ها خبرها را منتقل می کردند. گفتند که اگر حسین بن علی کشته نشده، پس کجاست؟ در مدینه هم که نیست. گفتند حسین بن علی مثل عیسی بن مریم به عرش رفته است. گفتند پس این کسی که کربلا کشته شد که بود؟! گفتند اسعد بن حنظله شبامی بوده است. «حنظلة بن اسعد شبامی» از اصحاب امام حسین و شهدای کربلا است. او خیلی بزرگوار است گرچه نامش را خیلی ها نمی دانند و نمی شناسند. ایشان بسیار بزرگوار است و قاتل قتال المشتاقین یا قاتل قتال الابطال بوده است؛ او خیلی آدم بزرگواری بوده که روز عاشورا آمد و سپاه دشمن را نصیحت کرد و شهید شد.
خلاصه، گریه های امام سجاد برای خنثی کردن این ماجرا خیلی موثّر بود. حضور اهل بیت هم در شهرها و صحبت ها برای این بود که نگذارند این شایعه بنی امیه شکل بگیرد. حضور اهل بیت این شایعه را در نطفه خفه کرد.
****** در خصوص اربعین سخنان بسیاری مطرح است که آیا این قضیه در سال اول رُخ داده است یا سال دوم؟ بزرگانی همچون شهید مطهری و مرحوم دکتر محمد ابراهیم آیتی و بسیاری از کسانی که در تاریخ اسلام تحقیقاتی داشته اند، این قضیه را زیر سوال برده اند و گفته اند: در صورت پذیرفتن اصل داستان، بازگشت اسیران در سال دوم بوده و در سال اول امکان ندارد. اما از طرفی شخصیت هایی همانند سید بن طاووس در «لهوف» و مرحوم قاضی طباطبایی در کتاب «نخستین تحقیق»، بازگشت اسیران در سال اول را قطعی می دانند. این اختلافات برای چیست و نظر شما در این رابطه چیست؟
به قسمت آخر فرمایش شما اشاره کنم؛ اگر بزرگانی بازگشت اسیران در سال اول را محال دانسته اند، منظورشان محال عقلی نیست، چون این محال همانند اجتماع نقیضین و ضدین نیست. نهایتاً می توان گفت محال عادی است. عده ای هم در طرف مقابل که آنها هم از بزرگان هستند، نه تنها می گویند محال عادی نیست، بلکه وقوع این ماجرا را در سال اول قطعی می دانند. مرحوم آقای قاضی، امام جمعه شهید تبریز، یک کتابی به نام «تحقیق در روز اربعین امام حسین» نوشته است که حدود ششصد صفحه هست و در آن با استدلال اثبات می کند که همان سال اول است. و جدای از این مطلب، مسائل تاریخی را که نمی شود با این طور امور تخطئه کرد. یک وقت واقعاً با عقل ناهمخوان و ناسازگار است، خوب کنار می گذاریم. اما یک وقت با عقل ناهمخوان نیست.
مرحوم آقای قاضی در این کتاب تمام پیک هایی که در آن زمان بین شام و کوفه تردد داشتند را بررسی کرده است؛ ایشان نوشته ند: پیک ها سه روز از کوفه می رفتند تا شام و سه روز هم بر می گشتند. یعنی شش روز. و شرایط کوفه هم ایجاب نمی کرد که ابن زیاد اهل بیت را در کوفه زیاد نگه دارد. نگه دارد که چکار کند؟ بر اساس نقل طبری، ابن زیاد مکاتبه کرده که چکار کنم. یزید دستور داده آنها را بفرستید. در این صورت زمان بیشتر از چهارده پانزده روز نمی کشد. حتی حرکت به صورت آهسته هم باشد، بیشتر از این مقدار نمی کشد. از کوفه تا شام، پانزده روز طول کشیده است. روز دوازدهم هم کوفه آمده اند. تا اول ماه صفر که شام آمدند، هجده روز است. بلافاصله ابن زیاد نه تنها بر یزید نامه نوشته، برای حاکم مدینه عمرو بن سعید بن عاص هم نوشته، برای دیگران هم نوشته و در آن نامه این ها مطالب را منعکس کرده است، در همین زمان پیک رفته و برگشته، حالا فرض بفرمایید رفت و برگشت پیک هم سه روز بیشتر بوده، مثلاً ده روز کشیده پیک برود و برگردد. خوب این ده روز می شود بیستم ماه محرم، بیستم پیک برگشته، بیستم آن ها را روانه کردند، ده روز وقت داشته تا بیایند برسند به شام. به راحتی می توانستند بیایند برسند به شام. ده روز زمان کمی نیست. و اضافه کنم که این ها به خاطر هراسی که نسبت به اهلبیت پیغمبر داشتند، نمی توانستند زیاد توقف کنند و وارد شهرها بشوند، مگر یک جاهایی که مطمئن بودند شهرها در برابر این ها موضع گیری نمی کنند و با این ها درگیر نمی شوند. از طرفی ماندن اهلبیت به نفع یزید نبود، لذا زود این ها را روانه کرد. نمی توانیم بگوییم از نظر عقلی این طور که برخی فرمودند محال است. بالاخره این ها حضورشان در جامعه آن هم در جامعه ای که کوفه همه از محبّین بودند، و در شام که مخالفین بودند چون نمی شناختند، حضور این ها در آن جا با آن بحث هایی که شده، یک مقداری یک عده ای از این مسائل روشن شدند، مثل آن ماجرایی که کنار دروازه شام اتفاق افتاد که پیرمردی می گفت: «الحمد لله الذی اهلککم و قتلکم»، حضرت سجاد فرمودند که این آیات را خواند فرمودند: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی»، این آیه را می دانی، گفت بله این ها در شأن اهل بیت است. آیه تطهیر را خواند، گفت: ما اهل بیت پیغمبر هستیم، دستش را بلند کرد گفت: «انی ابرء من اعداء آل محمد» و گرفتند بردنش. یعنی آن ها نمی خواستند مسائل فاش بشود. می گفتند سر خارجی است بعد آن صحبت ها و فرمایشات حضرت سجاد همه چیز را نقش بر آب کرد. و مشت این ها را باز کرد که این ها چه خانواده ای هستند. پس صلاح نبود که اسرا را نگه دارند، چون خوف حرکت این ها می رفت کما این که در کوفه این اتفاق افتاد حرکت عبدالله عفیف ازدی و بعضی دیگران از این امور بود. همچنین در واقعه دیگری بخشی از مردم کوفه آمدند کنار حضرت سجاد و گفتند «مرنا بأمرک» اگر دستور بدهی ما همین الان حرکت می کنیم. فرمودند: نه الان مصلحت نیست.
این وقایع نشان دادند که ورود اسرا در سال اول یک احتمال قریبی است. و خصوصاً این عبارت سید بن طاووس رحمة الله علیه در لهوف که می فرمایند: وقتی اهلبیت آمدند، دیدند جابر آمده: «فی وقت واحد»، به نظرم می رسد هیچ مشکلی ندارد که اهل بیت در سال اول با این شواهدی که عرض کردیم آمده باشند کربلا.
یک نکته دیگری هم عرض کنم: آقای قاضی طباطبایی در این کتاب اربعینشان به یک نکته اشاره می کنند که یک واقعیتی بود و آن این است که در گذشته برای رساندن مطالب از پیک سواره استفاده نمی کردند زیرا برای این که زود خبرها منتقل بشود و می خواستند تصمیم گیری بکند و مسائل فوری فوتی بوده، نمی شده یک پیکی از کوفه برود شام، و مثلاً شش روز طول بکشد، سه روز برود و سه روز برگردد با اسب هم برود و سریع برود. لذا  از کبوترهای نامه رسان که تربیت شده بودند، استفاده می کردند. این ها نامه را می بردند و پاسخ را می آوردند. ممکن است، نمی گوییم حتماً صددرصد، از این طریق هم استفاده شده باشد برای این که ما راه را به اصطلاح نزدیک تر بکنیم بگوییم سریعتر خبر به شام منتقل شده و تصمیم هم زودتر ابلاغ شده که چه بایستی بکنیم. پیک توسط پرنده ای زودتر رفته و خبر را داده و و جواب داده اند که این ها را بفرستید شام.
****** با توجه به جنبه تاریخی بودن این مسایل، به نظر می رسد که با دقت عقلی، خیلی از وقایع تاریخی را می توان خدشه دار می شود. آیا قاعده و اسلوبی برای تشخیص مسأله در این زمینه وجود دارد؟
من توضیحی راجع به این عرض کنم تا جوانب مسأله خوب روشن شود. مسائل تاریخی چند حالت دارد. در استنباطات یک وقت مسائلی است که نقل شده، اموری است که می خواهیم مردم را موظف کنیم به انجام آن امور، مثل روایت فقهی؛ در این صورت سند مطالب مهم است و باید در آن دقت می کنیم، و باید ببینیم راویانش چه کسانی بودند که نقل کردند، و آیا این خبر سند دارد یا نه. این جا تحقیق لازم است، چراکه ما می خواهیم یک تکلیف و مسئولیتی را بر عهده دیگران بگذاریم. لذا فقها در این جا دقت کافی را کردند و کاملاً مسائل فقهی را منقّح کرده اند. البته یک اختلافات جزئی هست که آن ها برداشت هایی است که فقها از روایات دارند.
اما مسائل تاریخی را می شود به چند بخش تقسیم کرد: یک بخش مسائلی است که هیچ کاربرد امروزی ندارد و به درد ما نمی خورد. حتی به درد خواننده هم نمی خورد و دانستنش هم خیلی نیاز نیست. مورّخ بر اساس سلیقه خودش یا به دستور حکّامی که در آن زمان بودند آن را قلم زده و نوشته. این ها را هم بگذاریم کنار.
یک دسته از مسائل تاریخی هست که این ها احتمال وضع، خلط، و ساختگی اش می رود، که آن ها عبارت است از فضائل و رذائل. مثلاً یک کسی را می خواستند بزرگ بکنند و انگیزه ای بوده که بزرگش بکنند، روایت در مدحش جعل می کردند، مطالبی در مدحش وارد می کردند، و یا می خواستند شخصی را بکوبند، در ذمّش مطالبی را وارد می کردند. کما این که شعر این نقش را در گذشته داشته است. چون امکانات و تبلیغات امروزی نبوده که یک کسی را می خواهند از صحنه خارج کنند بکوبندش. و لذا زبان شعر، زبان خوبی بوده که با بیان شعر، آن شخص را حذفش کنند. لذا ما در مسائل فضائل و رذائل هم می رویم دنبال سند مطلب و گوینده. می بینیم این ها سندش درست است یا سندش درست نیست.
بعضی از مسائل هست که این ها مسائل اعتقادی است، مسائل اعتقادی با تاریخ حل نمی شود، فقط تاریخ می تواند مؤید باشد. اما مسائل اعتقادی از نظر ما پایه و بنیان و اساسش عقل است. روایت می تواند مؤید باشد. برخی از مسائل تاریخی هست که این ها فضائل و رذائل نیست. بیان رویدادهاست. انگیزه ای برای جعل این ها نبوده، داعی برای جعل این ها نبوده، چون نه فضیلت است و نه رذیلت، و یا فرض بفرمایید مسائلی است که بالملازمه نه به دلالت مطابقی، مربوط به حکّام زمان بشود. در اینگونه رویدادها هم انگیزه بر کذب و داعی بر جعل بسیار ضعیف است، مگر یک مورّخی مثل رمان نویسها باشد که تخیل های فکری شان را پیاده می کند. پس در مسائل تاریخی نوعاً این رویدادهاست که داعی و انگیزه ای برای جعلش نبوده، وقتی این طور نبوده ما اطمینان پیدا می کنیم. وقتی اطمینان به آن پیدا کردیم به آن عمل می کنیم و الان خیلی از بزرگان همین وثوق به صدور را کافی می دانند. همین که شخص واثق بشود و وثوق پیدا کند که مطلبی اتفاق افتاده کار تمام است؛ لذا نمی توانیم با مسائل تاریخی آن برخوردی که با مسائل فقهی داریم یا با مسائل اخلاقی که پشتوانه عقلی دارد، داشته باشیم.
****** سؤال آخر اینکه، کتاب «قصه کربلا» که به قلم شما آراسته شده است و از دسته بندی تاریخی خوبی برخوردار است که واقعه کربلا را به خوبی می شناساند؛ بفرمایید به طور مشخص نوع نگاه شما به قصه کربلا چیست؟
بله. مستحضرید که کتاب راجع به واقعه کربلا خیلی زیاد نوشته شده. ما هم اگر بخواهیم که ادعا کنیم نوآوری کرده باشیم، نو آوری اش، بیشتر مسائل تحلیلی است، و الا مسائل تاریخی را دیگران هم قلم زده اند. من هم به حد وسع خودم آورده ام. خصوصیتی که در این واقعه کربلای یا قصه کربلا هست، [چون این کتاب را دو تا انتشارات چاپ می کند، این ها نتوانستند توافق بکنند و چاپ بکنند از هم جدا شدند، لذا یکی اسمش را قصه گذاشته و دیگری واقعه] من در مقدمه کتاب ویژگی های این کتاب بیان کردم. یکی این که مطالب دسته بندی شده، مثلاً بعضی از مسائلی مثل اینکه تعداد اسرا چقدر است، تعداد شهدا چقدر است، تعداد کسانی که مجروح شدند، چه تعدادی بعد از شهادت امام زنده مانده اند، تعداد کسانی که در کربلا حضور داشتند و کشته نشده اند و کسانی که بعد از جریان کربلا شهید شده اند. به یک سبکی این ها را مرتب کردیم.
یکی دیگر از نکاتی که در این کتاب هست خیلی برای برخی واضح نیست امام حسین سلام الله علیه از مکه که حرکت کردند چه روزی کجا وارد شدند و چه برخوردهایی داشتند، این ها را ما با تاریخ مشخص کردیم.
و از خصوصیات دیگری که در این کتاب هست این است که ما سعی کردیم تحلیل نداشته باشیم، چون شاید تحلیل برخی ها را خسته بکند. ما تحلیل و این طور مسائل را بر عهده خواننده گذاشتیم، مگر مواردی که ایجاب می کرده تحلیلی بشود. مثل دو تا نکته را مثلاً من اشاره کنم:
 یکی مسأله تغییر احرام حج به عمره توسط امام حسین است که این واقعیت ندارد. آن جا ما مستدل در حاشیه صحبت کردیم که چرا واقعیت ندارد. اولاً امام حسین سلام الله علیه در مکه بودند؛ امام حسین سلام الله علیه نه متولد مکه هست و نه مجاور مکه، اگر کسی بخواهد حج بجا بیاورد باید ابتدا عمره تمتع بجا بیاورد که میقاتش یکی از مواقیت است. و اگر مجاور بودند یا سال اولشان نبوده، و می خواستند حج افراد بجا بیاورند یا حج قِران بجا بیاورند، آن هم ایجاب می کرده که به یکی از مواقیت بیایند در حالی که به هیچ کدام از مواقیت نرفتند.
و ثانیاً روایت از حضرت صادق سلام الله علیه شده است که: امام حسین سلام الله علیه از اول، محرِم به احرام عمره مفرده شده است: «کما فعل ابوعبدالله علیه السلام» من این مسائل را پاورقی کردم.
دیگر از جریاناتی که ما در کتاب پاورقی کردیم، مسأله نامه حضرت مسلم به امام حسین علیه السلام است و انتظار و استعفای ایشان. این هم از چیزهایی است که واقعیت ندارد. این را هم پاورقی کردیم. یکی دیگر از چیزهایی که ما پاورقی کردیم مسأله تکلّم سر امام حسین است، که آیا تکلم سر امام حسین را همه می شنیدند یا نمی شنیدند، این جا هم مطالبی را داریم که این جا به مناسبت پاورقی کردیم که چطور بوده  و الّا ما فقط تاریخ را قلم زدیم و قضاوت و داوری را به عهده خوانندگان گذاشتیم.
همچنین در این کتاب سعی کردیم از منابع دست اول استفاده کنیم مگر بعضی موارد کم.